بدون عنوان

امروز من از سرکار ک برگشتم خونه.امیر گفت که آقای ابراهیمی اینا دارن میان اینجا که بریم تو اباد.من خشکم زد.خیلی خسته بودم.کلی هم کار داشتم. امیر و روزبه رفتن روغن ماشین رو عوض کنن.من تا به خودم بجنبم بچه ها اومدن.علی.عالیه و علی برادر.
جالبش اینه که بچه ها فکر میکردن 1 ساعت راه.تا من به عالیه گفتم 2.3 ساعت راهه تشتکش پرید .گفت امیر گفته 1 ساعت.فقط منتظر بود امیر بیاد.امیر که اومد بهش گفت و ازاون جاییکه امیر اصولا کم نمیاره.میگفت راست میگم دیگه.سه تا انگشتشو چسبونده بود بهم میگفت ببین 1 ساعت کلفت.
خلاصه ،دهن روزه راه افتادیم.حدود 2.5 تو راه بودیم.اشتهارد وایسادیم خرید کردیم.موقع اذان رزک بودیم.واسادیم سوپر مارکت و اب میوه و کیک خریدیم و روزه مونو وا کردیم. کیک هاش خیلی خوشمزه بود.
یک ربع بعد رسیدیم ده .چایی به راه کردیم و افطار خوردیم.البته مامان و بابا ی امیر هم اونجا بودن.
بعد افطار چد دست منچ زدیم.
مامان هم شام مرغ گذاشته بود.جاتون خالی.خوشمزه بود.
کلی تو بالکن نشستیم.حرف.خاطره.و....
خوب بود.هوا گرم بود برخلاف همیشه.خدا میدونه تهران چقدر گرم بوده.

آقای ابراهیمی و بابا شب تو بالکن خوابیدن.
شب خوب و ارومی بود .



بدون عنوان
