روزبهروزبه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
رامیسارامیسا، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

روزبه شاهزاده ایرانی

تولد....تولد....تولد....

امروز تولد مامان بزرگ نازمه.عاشقشم.در واقع هرکی میبینتش عاشقش میشه. ماهه. خوش تیپ. مدرن. خوش اخلاق. مهربون.  خوش سلیقه به تمامی جهات. تولد شایسته نازم هم هست. و همینطور مامان گلم. عزیزترین هام  تولدتون مبارک. حیف که پیشتون نیستم. امشب همه فامیل خحونه مامانی جمع اند که واسش تولد بگیرن.تولد 93 سالگی. چه تولدی بشه.همه هستن.خاله ها.نوه ها.همه الا من. حتما عکسشو رفتم گرگان از زهره میگیرم و میذارم. شایسته نازم هم که خانمی شده واسه خودش.به امید اینکه  لحظه به لحظه شاهد موفقیتاش  تو هر زمینه ای باشم. دختر نازم الانشم توی وشو ترکونده و دم به دقیقه مدال میاره.مثل باباش ورزشکار و قوی.مثل مامانش صبور و...
24 تير 1393

پسرم خوب دقت کن

نشانه های رفتاری یک دوست بد :     دوستان بخش مهمی از زندگی بیشتر مردم هستند. دوستان خوب کیفیت زندگی را افزایش می‌دهند و به شما کمک می‌کنند جنبه مثبت وقایع را ببینید. آن‌ها در مواقع سختی و خوشی در کنار شما هستند. اما دوستی منفی به شما آسیب رسانده و باعث می‌شود احساس کنید مورد سوء استفاده قرار گرفته‌اید. تشخیص دوستی‌های بد می‌تواند باعث شود که خصوصیت‌هایی که افراد نامناسب را به سمت شما جلب می‌کند در خود تغییر دهید.   آیا می‌توانید خودتان باشید؟ نباید لازم باشد به خاطر این که مورد پذیرش دوستتان واقع شوید، روش صحبت کردن، لباس پوشیدن و اعمال خود را...
22 تير 1393

بدون عنوان

طبیعت زندگی اینه که: ٠     طبیعت زندگی اینه که: ما یه روز حالمون خوبه یه روز بی حوصله ایم یه روز کلی کار می کنیم یه روز بیکار فقط می گردیم یه روز از شدت ناراحتی حال و هوای گریه داریم یه روز فقط می خندیم و شادیم روزای مختلفی را تجربه می کنیم اینا همه طبیعت زندگیه و می گذره مثل قبل پس دلیلی نداره فکر کنیم که مشکل داریم این طبیعت زندگی و طبیعت انسانه... ...
22 تير 1393

شعر خوندن نابغه کوچولو

پسر ناز من  شعر طبل بزرگمو دو س روزیه که میخونه. اولین بار عمه زری واسش خونده. تو خونه یهو دیدم شروع کرد به خوندن.اینطوری: طبل بزرگم طبل بزرگم چند ثانیه مکث بامبالی بامبال بام بام مبالی طبل بزرگم مکث بیشتر دودورو دود ...
18 تير 1393

15 تیر 93

امروز حدود ساعت 5 رسیدم خونه مامان اینا.روزبه تا منو دید دوید اومد بغلم. واسش بستنی خریده بودم. مشغول بود که بستنیش شروع کرد به اب شدن.اب شدن بستنی همانا و غر زدن های روزبه همانا.(خیلی حساسه این پس ناز مامان)کلی غر زد که :بستنی داره اب میشه.آی دستم کثیف شد-آی ریخت تو اون هیرو ویر تا من بهش توپیدم که بسه.بمن گفت:اصلا پاشو برو خونه.نمیدونستم بخندم یا ناراحت شم. بالاخره بستنی رو خورد.. واومد قربون صدقه مامانش رفتن.(مامان خوشگلا- مامان،تو دلت تنگ شده بود((همیشه من اول بهش میگم که دلم واست تنگ شده بود اونم در جوابم میگه آره شده بود. هروقت من نگم اون اینو میگه)) بعدشم میله دوچرخشو که پیداکرده بود.رفت اورد بمن گفت:حالا پاشو بریم...
16 تير 1393