17 اردیبهشت 93-تو راه شمال-جاده چالوس
تو راه شمال-من-امیر-بابا-مامان-روزبه وایسادیم صبحونه بخوریم-روزبه جیش داشت گیر داده بود که من اینجا جیش نمیکنم......برید اونور........منو کسی نبینه..... بالاخره راضی شد که بره پشت اون سنگ ...
من پدرم را می خواهم
نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد تنبیه ام کند ؛ تشویقم کند ؛ نه به حق قدرتی که دارد ؛ بلکه به اقتدارش ؛ من پدرم را می خواهم ...
نویسنده :
مامان فهیمه
15:08
موضوع انشاء
موضوع انشاء : خوشبختی ـــــــــــــ به نام خدا ــــــــــ خــــوش بختـــــی یعنــــــی قلــــب پـــــــــدرت بتپـــــــد ........... ـــــــــــــ پایان ــــــــــــــ ...
نویسنده :
مامان فهیمه
15:02
خداجونم
خدایا به بزرگیت قسم ... توی عکس های دسته جمعی ... جای هیچ پدرو مادری رو خالی نذار .... امین
نویسنده :
مامان فهیمه
14:54
----------------
پدربزرگت(93/2/16)
پسرم امروز سالگرد پدربزرگت(بابای مامان فهیمه اس). روزبه ،من عاشق بابام بودم و هنوزم هستم.البته این ی امر طبیعیه.اما بنظرم خیلی مهمه که بعد گذشت سالها بتونی حتی بعد از نبودش بهش افتخار کنی. خیلی دلم واسش تنگ شده و بیشتر از هرموقعی الان به حضورش و وجودش نیاز دارم. دلم خیلی حواشو کرده.واقعا بهم ریختم. روزبه ،پسر گلم خیلی افسوس میخورم که از دیدن محبت و لبخنداش محروم شدی. خیلی بی انصافیه که نمیتونی ببینیش و....... البته تو یه پدر بزرگ مهربون دیگه داری.خدا همیشه سایه اشو رو سرما نگه داره و همیشه سالم وسلامت باشه. پدرم (حاج حسن بهرامی پور)روحت قرین رحمت الهی باد.









