5 بهمن
روزبه جونم غذانخوردنت این روزا شده واسه من ی غصه مامان جون
3شنبه واست پیش پرفسور سلطان زاده تو قلهک وقت گرفتم ساعت 6
خداکنه دستش واست سبک باشه.
خیلی لاغر شدی.
منم که اصلا وقت نمیکنم به غذات برسم. دیشب وقتی با بابا اومدی تو ماشین خواب بودی بیدار که شدی کلی اخم و گریه.فهمیدم که حسابی گشنته.هیچ رقمه هم کوتاه نیومدی که فقط کیک.بقالی.
تا لباس بپوشم ببرمت دادا زنگ زد به DADDYکه بیا روزبه ساکت نمیشه. با امیر رفتی بقالی اما بجای کیک و خوراکی پفک خریدی و پاستل.
شامم که اصلا لب نزدی
کلی التماست کردم که یکم غذابخوری(غذامونم کرفس بود)اما نشد که نشد
فقط بازی و شیطونی
ازینکه میبینم موقع بازی اینقدر لذت میبری و میخندی خیلی خوشحال میشم
یسره به فکر دنبال بازی و قطار قطار و چشم گذاشتنی
موقع چشم گذاشتنم فقط تا سی میشمری
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



5 بهمن
