روزبهروزبه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
رامیسارامیسا، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

روزبه شاهزاده ایرانی

22 بهمن ماه(سه شنبه)

1392/11/24 10:39
نویسنده : مامان فهیمه
250 بازدید
اشتراک گذاری

امروز سه شنبه اس.22 بهمن . که طبق تقویم رسمی یکی از رخداد های مهم انقلابی و کشوری تو این روز اتفاق افتاد.

حالا اتفاقای خونواده 3 نفره ما:

من و روزبه جون صبح ساعت 9.30 از خواب بیدار شدیم و طبق معمول همیشه روزبه اب خورد.تا صبحونه اماده شه ی شیرینی خورد و نشست پای tv.

امروز عقد کنون رویاجونه(دختر اقافتح الله)که روزبه عاشق کیک ها و شیرینی یزدی هاشه.البته با رویا و الهامم میونش خوبه. موقعی که طبقه بالای مامان اینا بودن روی دوبار میرفت بالا یا تو راه پله الی الی میکرد.

خلاصه روزی من بعد ی صبحونه مفصل خامه و عسل و ... شروع کرد به بازی و شیطونی.

بعدشم باهم رفتیم پیش لیلا جون تو شهرک و واسه روزی ی بلوز اسپرت قرمز خوشتل ومشتل خریدیم .اونجا کلی غر زد و مقاومت کرد که لباسو نپوشه. اولین باری هم بود که لباس تو بوتیک پرو میکرد.

خلاصه پوشید و رفتیم سوپر مارکت و بعد کلی هله هوله خریدن راضی شد که برگردیم خونه. جلو در عزیزو دید کی خجالت و سبزیری بیا و ببین.

بالاخره به عزیزش ی بوس داد.خیلی وقت بود عزیزشو ندید بود.عزیزم که از دیدنش سیر نمیشد کلی تو چشاش اشک جمع شد.قربونش برم حسابی نگران روزبه و خورد و خوراکش می مونه از وقتی من میرم سر کار.

بعد کلی صحبت هرکاری کردم بریم خونه روزبه نیومد  که الا و بلا بریم خونه عزیز.رفتیم تو ی چایی خوردیم و روزبه خوراکی هشو اونجا خورد.

بعدشم تا عزیزش فهمید روزبه یبوست پیدا کده و شکمش روون نیس سریع  پاشد واسش دم کرده گیاهی درست کرد و بخوردش داد.

موقع خونه رفتنم روزبه صدبار به عزیز  گفت که توهم بیا بریم .

خونه با daddy رفت حموم که واسه مهمونی حاضر شه .

بعدشم که تو مهمونی برخلاف اینکه من فکر میکردم ی گوشه بشینه و تکون نخوره ، خودش که پاشده بود و وسط بود هیچ،من و عمشو هم بلند میکرد که پاشید نانای.

کلی شکلات خورد و کلی هم پرکرد تو جیباش.

اینقدر ورجه وورجه کدره بود که توراه توی ماشین خوابش برد.

شبم که خونه مامانی مهرشاد (حاج آقا رضایی)، کلی با مهرشاد بازی کرد.

آخرشبم که م و روزبه اومدیم خونه مامانی و دادا.و پسرم واسه اولین با دور از daddyجونش خوابید البته با مامان و فهیمه جون.

جالبه اصلا دلتنگی نکرد.مطمئنم واسه خاطر شلوغی دورش و وجود عمه فهیمش بود.

امروز به من خوش گذشت چون احساس کردم به روزبه خوش گذشته.حس خوبی نیست شب نتونی خونه خودت بمونی

هرچند خونواده امیرعین خونواده خودم میمونن اما من واقعا سختمه و معذبم.

امیدوارم بتونم  زحمتایی که واسه روزه میکشن جبران  کنم

عجیبه اما وقتی مادر میشی بدجور حست به حس فرزندت گره می خوره.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

تینا
26 بهمن 92 11:06
nice از مطالبت خوشم میاد.عکس خودتونو نمیذارید.حس میکنم باید مادر اکتیو و قابی باشید.از نظراتتون توی groupsو چت نی نی بلاگ فهمیدم. از اشناییتون خوشبختم
مامان فهیمه
پاسخ
میسی گلم