عکس های ترکیبی بامزه
ای تمامی ذهن من
گفته بودم دگر مخواهم نوشت اما... وقتی که ذهنم پر ازتو باشد تمام جدول ضرب، تمام چند مجهولی ها با تو حل میشود... تمام خیابان هایی که مرا قدم میزنند درتو ختم میشوند وقتی که ذهنم پر ازتو باشد
نویسنده :
مامان فهیمه
10:04
مراقب باش
این دیوانگیست ... که همه شانس ها لگدمال کنیم بخاطر اینکه ددر یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم ....
نویسنده :
مامان فهیمه
9:59
...
اینجــــــــــــــــــــــــــــــا دست هرکس را میگیری برای بلند شدن اماده می شود برای سوار شدن
نویسنده :
مامان فهیمه
9:57
تو بگو!
بعضی ها هیچ وقت ادم نمی شوند... در چرخه تکامل چگونه ظاهر آدم یافتند، نمیدانم! خصلتشان زخم زدن است! و خراشیدن روح! حالا تو بگو چگونه در کنار چنین گرگ هایی... اگر چنگ درنیاوری! دوام می اوری!
نویسنده :
مامان فهیمه
9:55
می خواهی....
می خواهی قضاوتم کنی؟ کفش هایم را بپوش راهم را قدم بزن دردهایم را بکش سال هایم را بگذران بعد قضاوت کن!
نویسنده :
مامان فهیمه
9:51
جمعه 25 بهمن 92
امروز صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدیم من و روزی جون.(البته روی جونم منو بیدار کرد) پسرم طبق معمول ی کیک کاکائویی خورد و نشست پای tv تا صبحونه حاضر شه صبحونه تخم مرغ خورد البته خیلی میل نداشت، نشست پای فیتیله و بعدشم موتور سواری کرد یکمی ظهرم که دوباره کیک خواستو.همشو هم خورد کرد روی مبل.بعدم دوید سراغ جاروبرقی.حالا هی بکش.هرکاری کردم بده بهم نداد که نداد.اخرشم زوری ازش گرفتم.کلی گریه کرد و گیر داد تا ی کوچولو خورد رو دستش.بعد با گریه رفت پیش daddyچغولی من . الان که فکر میکنم خیلی ناراحتم ه دیروز به اون شدت دعواش کردم و تنبیه بدنی.............. در مقابل اون همه سهل گرفتن گاهی برخوردم خیلی شدید میشه.(البته باید بگم ک...
بدون عنوان
پسرک جلوی خانومی رو میگیرد و با التماس میگوید : خانم!تورو خدا ی شاخه گل بخرید زن درحالی که شاخه گل را از دستش میگرفت نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد چه کفش های قشنگی دارید زن لبخندی زد و گفت :برادرم برایم خریده ، دوست داشتی جای من بودی ؟؟ پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت : نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم ... تا من هم برای خواهرم کفش میخریدم ... ...
نویسنده :
مامان فهیمه
10:50
22 بهمن ماه(سه شنبه)
امروز سه شنبه اس.22 بهمن . که طبق تقویم رسمی یکی از رخداد های مهم انقلابی و کشوری تو این روز اتفاق افتاد. حالا اتفاقای خونواده 3 نفره ما: من و روزبه جون صبح ساعت 9.30 از خواب بیدار شدیم و طبق معمول همیشه روزبه اب خورد.تا صبحونه اماده شه ی شیرینی خورد و نشست پای tv. امروز عقد کنون رویاجونه(دختر اقافتح الله)که روزبه عاشق کیک ها و شیرینی یزدی هاشه.البته با رویا و الهامم میونش خوبه. موقعی که طبقه بالای مامان اینا بودن روی دوبار میرفت بالا یا تو راه پله الی الی میکرد. خلاصه روزی من بعد ی صبحونه مفصل خامه و عسل و ... شروع کرد به بازی و شیطونی. بعدشم باهم رفتیم پیش لیلا جون تو شهرک و واسه روزی ی بلوز اسپرت قرمز خوشتل ومشتل خریدیم .اونجا ک...






