روزبهروزبه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
رامیسارامیسا، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

روزبه شاهزاده ایرانی

9بهمن 92

این روزا و شبای تو با بهونه گیری پفک و تبستنی میگذره ازون جایی هم که هیچی یادت نمیره تا حواستو پرت میکنیم  نیم ساعت بعد دوباره شروع میکنی به بهونه گرفتن واسه این جور چیزا. واسه ماشینم که نگو ی دم میگی ماشین (اونم فقط L90)دادا. دیشب سوئیچو از دادا گرفتی و رفتی کنار پنجره.اومدم ببینم چیکار میکنی  دیدم گوشاتو تیز کردی مدام دکمه های دزدگیرو میزنی ببینی صداش کی درمیاد ،بلاجونم
10 بهمن 1392

یکشنبه 6 بهمن 92

روزبه جونم پسر گلم مامان دیروز غروب رفت واسه عروسی مهدی و مریم جون واست از گالری کودک 2 تا لباس خرید. هفته پیشم که تولدت بود  واست ی کلاه شاپو و شلوارکتان خریدم. امروز باید برم سایز لباساتو عوض کنم جوجو. مامان قربونت بره که حسابی رو دست من خرج میذاری تازشم دفتر وایت برد و کتاب انگشتی هات که دیگه نگو روزبه من عاشق کتاب خوندن و نقاشی کشیدنتم پسرگلم و البته لباس پوشیدنت،دوس دارم تند تند لباساتو عوض کنی و همیشه خوش لباس باشی هرچند تو اگه گونی هم بپوشی خوشتیپ و نازی نفسم   ...
6 بهمن 1392

حال این روزای من

این روزها یک تلنگر کوچیک یک بی توجهی ساده کافیه تا بشینم ساعت ها بحال خودم گریه کنم ! دلخوشی هام کم شدن و دغدغه هام زیاد چه خوبه که تو هستی...!!!  
6 بهمن 1392

5 بهمن

روزبه جونم غذانخوردنت این روزا شده واسه من ی غصه مامان جون 3شنبه واست پیش پرفسور سلطان زاده تو قلهک وقت گرفتم ساعت 6 خداکنه دستش واست سبک باشه. خیلی لاغر شدی. منم که اصلا وقت نمیکنم به غذات برسم. دیشب وقتی با بابا اومدی  تو ماشین خواب بودی بیدار که شدی کلی اخم و گریه.فهمیدم که حسابی گشنته.هیچ رقمه هم کوتاه نیومدی که فقط کیک.بقالی. تا لباس بپوشم ببرمت دادا زنگ زد به DADDYکه بیا روزبه ساکت نمیشه. با امیر رفتی بقالی اما بجای کیک و خوراکی پفک خریدی و پاستل. شامم که اصلا لب نزدی کلی التماست کردم که یکم غذابخوری(غذامونم کرفس بود)اما نشد که نشد فقط بازی و شیطونی ازینکه میبینم موقع بازی اینقدر لذت میبری و میخندی خیلی خوشحال می...
6 بهمن 1392